داشتم میگفتم نصرت مزخرف گفته : جنگجویی که نجنگید اما شکست خورد .میتونه مزخرف نباشه اما دیدهxad م که وقتی میخوننش ازش جوری برداشت میکنن که مجبورم بگم مزخرفه .من جنگیده م . من همیشه جنگیده م. میام وبلاگهارو میخونم تا اون دیوونه هایی که وجودشونو کلمه میکنن و لالوی کدهای بلاگفا پنهونشون میکنن رو پیدا کنم . از بهترین حسهای زندگیم وقتیه که یه وبلاگنویس پیدا میکنم که داره شیره وجودشو میریزه توو کلمات . مثل دیدن یه معاشقه ی دو تا عاشق، لذت بخشه . معاشقهxad ی صفحهxad ی سفید و راوی . من از خیلی چیزهایی که میxadشد بهشون قانع بود و آسود گذشتم . من تلاشمو کردم با ترس و لرز، درب و داغون و زخم، میدون ِ مواجهه با اضطراب رو ترک نکنم . وقتایی هم که فرار کردم فکر و دلم موند وسط میدون و هی با خودم فکر کردم چطور میشه برگشت و کاری کرد .هر روز به برگشتنم به میم فکر میxadکنم . هر روز روزی چند بار. اما وایستادم توو این میدون اضطراب تا فرار نکنم برم اونجا. کسی زخمهایی که دارم تلاش میکنم ببندمشون رو نمیبینه . کسی تلاشxadهامو نمی بینه . عمرم داره میگذره . توو آینه موهای سفیدمو می بینم و واقعا دلم میخواست که کسی بود که با بوسهxad هاش از جلوی آینه بکشدم توو بغلش . اما نیست . عیبی نداره . بالاخره یه راهی برای بغل کردن خودم پیدا می کنم .یه شعری دارم :بی آرمانمبی آرزو و اگر تو را میxad خواهم نمیxad توانم نخواهمتو را که از وقتی کلمه بودی دوستت دارمو بغلت که میxadکنم رفتهxad ای .
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان
تاريخ: چهارشنبه
15 آذر
1402 ساعت: 15:50