خرید بک لینک
در خلوت خانه،سقف، دیوار و در و هر سو به هیچ و آه مزین است. تصمیم داری به ناله و شکایت آلوده نکنی خودت را. سنگینی دلت را چه کار کنی؟صبح سرکار رفتن بیدارت میکند، نیازت به بقا مجابت میکند ارتباطت با واقعیت را حفظ کنی و باز به خانه برگردی. دوست داشتنیهات هم یک جوری در همان هالهی هیچ و آه معلق ِ گرفتاریهای خودشاناند. نمیتوانید به هم برسید گاهی حبابهایتان به طور اتفاقی در هوا به هم میخورد اما نمیترکد؛ نمیافتید بیرون . فضا همه چیز را بلعیده. پس میروی زیر لحاف بعد از نوشتن این چیزها و لبخند میزنی به مقاومتت ، به اینکه هنوز فکر میکنی روز ِ خوب جایی منتظر است جایی شاید دور ، شاید دیر. فدای لبخندت مقاوم ِ من. مقاوم ِ زخمی و خستهی من.

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1402 ساعت: 0:06

داشتم میگفتم نصرت مزخرف گفته : جنگجویی که نجنگید اما شکست خورد .میتونه مزخرف نباشه اما دیدهxad م که وقتی میخوننش ازش جوری برداشت میکنن که مجبورم بگم مزخرفه .من جنگیده م . من همیشه جنگیده م. میام وبلاگهارو میخونم تا اون دیوونه هایی که وجودشونو کلمه میکنن و لالوی کدهای بلاگفا پنهونشون میکنن رو پیدا کنم . از بهترین حسهای زندگیم وقتیه که یه وبلاگنویس پیدا میکنم که داره شیره وجودشو میریزه توو کلمات . مثل دیدن یه معاشقه ی دو تا عاشق، لذت بخشه . معاشقهxad ی صفحهxad ی سفید و راوی . من از خیلی چیزهایی که میxadشد بهشون قانع بود و آسود گذشتم . من تلاشمو کردم با ترس و لرز، درب و داغون و زخم، میدون ِ مواجهه با اضطراب رو ترک نکنم . وقتایی هم که فرار کردم فکر و دلم موند وسط میدون و هی با خودم فکر کردم چطور میشه برگشت و کاری کرد .هر روز به برگشتنم به میم فکر میxadکنم . هر روز روزی چند بار. اما وایستادم توو این میدون اضطراب تا فرار نکنم برم اونجا. کسی زخمهایی که دارم تلاش میکنم ببندمشون رو نمیبینه . کسی تلاشxadهامو نمی بینه . عمرم داره میگذره . توو آینه موهای سفیدمو می بینم و واقعا دلم میخواست که کسی بود که با بوسهxad هاش از جلوی آینه بکشدم توو بغلش . اما نیست . عیبی نداره . بالاخره یه راهی برای بغل کردن خودم پیدا می کنم .یه شعری دارم :بی آرمانمبی آرزو و اگر تو را میxad خواهم نمیxad توانم نخواهمتو را که از وقتی کلمه بودی دوستت دارمو بغلت که میxadکنم رفتهxad ای .

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: چهارشنبه 15 آذر 1402 ساعت: 15:50

مذابهای تووی دلم می آیند سر انگشتانم سرد میxad شوند . این است که سر انگشتهام سنگین شده و نمی توانم بنویسم . که از آرنج سنگ شده دستهام و جان بلند کردنشان را ندارم .چه سخت دارد میxad گذرد.غم انگیز نیست که آدم به خداحافظی عادت نکند ؟! که هر بار بعد از هر رفتنی انگار اولین بار است که مادر تنهایت گذاشته و هیچکسی نیست سر روی پاش بگذاری .روزها را نباید بشمرم . اضطراب دهنم را سرویس کرده است . خسته ام حتی از نوشتن خسته ام. دلم می خواهد بچسبم به بخاری و بخوابم . اما سرکارم و باید تا نیمه شب بیدار بمانم . اوقات ِ بایدهاست و دورهxad ی میxadخواهم ها سرآمده انگار.

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 0:27

دو ساعت ِطاقتفرسا داد و بیداد کنم با خواهرم که چرا مشکلاتش را تنها حمل میکند. بعد خسته اسنپ بگیرم بیایم خانه بروم ماشین را بنزین بزنم که بروم استان دیگری دیدن استادم که از زنش میترسم بس که عصبیست. میترسم کاری کنم راهم ندهد از همین دیدارهای دوماه سه ماه یکبار هم محروم شوم. بار پیش بود که رفته بودم دیدن استادم و وسط دیدار پیام گرفتم «واقعا بسه دیگه» و حالا حالم خیلی بدتر است.دیروز یک شوک عصبی شدید بهم تحمیل شد. هنوز گلویم ، زیر قفسه سینهام و عضلاتم درد میکند. مادرم از شدت بیماریهای درونیش سیاهتر شده. بغض میکند میخواهد به کربلا که میفرستمش خودم هم بروم و نمیداند دارد چه بازیایی سرم درمیآورد. چه قدر این خانواده رنجور و رنجدهندهاند.آخر لطف خانواده این است که بگویند تو نباشی ما راحت تریم و خودشان را بزنند به قربانی بازی.از همه بریدهام. چقدر همه چیز روی بدش را کرده به عالم. من خوبم و فقط نیاز دارم کمی در تنهایی گریه کنم. گریهای که نمیآید را. گریهای که نمیآید و تمام فک را درگیر میکند. گریهای که دیگر نمیخواهمش را.

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 0:27

صفحه بندی